السيد جعفر السجادي
55
فرهنگ اصطلاحات فلسفى ملا صدرا ( فارسى )
قائم به ذات يا قائم به غير ؟ و همين طور سخن را دربارهء هر وجودى كه مقوم وجود قبلى است ادامه مىدهيم تا اينكه به يك حال از سه حالت منتهى گردد ) . يا اينكه سلسلهء وجودات يكى بعد از ديگرى الى غير النهايه مىرود ( بدين معنى كه هر وجودى كه مقوم وجود ثابت در سلسله ، فرض شد خود نيز محتاج به مقوم ديگرى است الى غير النهايه ) و اين مستلزم تسلسل است و يا اينكه بگوييم سلسلهء مفروض به وجودى منتهى مىگردد كه در تقوم خويش محتاج به نخستين وجود در سلسلهء مفروض است و اين مستلزم دور است . و يا اينكه سلسلهء مفروض منتهى مىگردد به وجود قائم به ذات و غير متعلق به غير . ( پس با اين دليل وجود واجب الوجود ثابت گرديد ) سپس ( از طريق ديگر مىتوانيم وجود واجب الوجود را ثابت كنيم بدين ترتيب كه ) مىگوييم مجموع وجودات خواه در سلسلهء غيرمتناهى قرار گرفته و افراد آن الى غيرالنهايه بروند و يا به آخرين فردى منتهى گردند كه وجودش متوقف بر وجود اولين فرد باشد و دور لازم آيد ، همگى از نظر تقوم و افتقار به غير در حكم وجود واحدند ( زيرا حكم مجموع در اين مورد حكم آحاد است و بنابراين ، مجموع سلسله مانند هر واحدى از آحاد آن ، ممكن الوجود و متعلق به غير است و آن غير ، واجب الوجود است ) . پس آن غير ( كه مورد افتقار و احتياج سلسلهء مفروض است ) اصل كليهء وجودات است و ماسواى او ، فروع اويند و اين وجود اصل اصيل ، نور قيومى است ( كه مقوم ساير وجودات است ) . و ماسواى او همگى يا اشراقات و تجليات نور اويند ( به نام وجودات خاصه ) و يا ماهياتند ( كه حدود وجودات و اضلال و سايههاى وجودند كه چون پرتو نور وجود در سرتاسر عالم غيب و شهود خودنمايى نمود ، از هر جلوهاى از جلوات وجود سايهاى به نام ماهيت در جهان هستى ظاهر و آشكار گرديد و اگر ما از ذات مقدس واجب الوجود به لفظ نور تعبير نموديم و به اصطلاح حكماى اشراق وجود او را نور قيومى خوانديم ، به اعتبار اين است كه خود در قرآن مجيد فرموده است ) « اللَّهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ » ( سورهء نور ، 35 ) پس بايد اذعان نمود كه او وجودى واجب و قائم به ذات خويش است و وجوداتى كه داراى ماهيتاند همگى شؤون آن وجود و اعتبارات و وجوه و حيثيات ذات مقدس اويند چنانكه خود فرموده است « أَلا لَهُ الْخَلْقُ وَ الْأَمْرُ » ( سورهء اعراف ، 54 ) . موجود از نظر تقسيم اولى بر دو قسم است يا اينكه موجودى است كه به وجهى از وجوه متعلق به غير است ( از قبيل تعلق به فاعل يعنى علت و سبب ، و تعلق به قابل خواه قابل ماهيت باشد مانند وجود ممكن الوجود كه داراى ماهيت و متعلق به ماهيت است زيرا وجود در نظر جمهور عارض بر ماهيت است ، و يا اينكه قابل ماده باشد مانند وجود صور و اعراض و از قبيل تعلق به اجزا مانند تعلق كل به اجزاى خويش و يا تعلق به شرط مانند تعلق مشروط به وجود شرط ) ، و يا اينكه موجودى است كه به هيچ چيز ( از آن امورى كه گفته شد ) متعلق نيست . موجود متعلق به غير يا به علت اين است كه موجودى است مسبوق به عدم ( يعنى وجودى است حادث و هر حادثى محتاج و متعلق به علت و سببى است ) و يا به علت امكان ذاتى او است ( زيرا هر ممكن الوجودى در وجود و يا عدم